البته کار با کامپیوتر فکر نکنم سخت باشه ولی نمیدونم چرا بعضی از افراد به خودشون سخت می گیرند.
من زیاد کافینت نمیرم مگر اینکه بخوام یکچیزی پرینت کنم چون پرینتر ندارم میرم کافینت .امروز هم به اسرار دوستم رفتیم کافینت تا یه مطلبی براش پیدا کنم درمورد کامپیوتر میخواست این مطلب به اصتلاح تحقیقاتیشو بده به استادشمن نمیدونم این معلمها با این استاد ها چقدر نفهمم که میگن یه تحقیق چند صفحه ای بیارین تا چند نمره بهتون بدم. عجب داستانی شده در کل رفتیم تحقیق در آوردیم فولدری که تحقیق توش بود شر کردیم تا سرور برامون پرینت بگیره .بابا طرف تعطیل بود . همه دخترها تعطیل هستن ولی این یکی دیگه آخر هرچی تعطیل بود فکر کنم اورجینال بودبهش میگم خانم ببخشید بدید خودم درستش میکنم اونور فونتها نصب نبود به خاطر همین مزاحم شما شدیم میگه نه من .شما بگید من خودم انجام میدم .
بهش میگم کادر براش بزار بعد از چند دقیقه تازه منو پیدا میکنه اونم تو ورد 2007 که همه جلوی چشمت هست احصاب برای من دوستم نزاشت به رفقیم میگم بابا تو که تو خونه adsl داری مطلب میریختی تو فلشت میاوردی اینجا دیگه . درکل اینو بگم که آدم بهتر هر کاری که بلد نیست بر یاد بگیره بعدش بره سر اون کار .
نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
توسط
سید کامران جعفری
| لينك ثابت
|
امروز عید غدیر
خم هستش عید بزرگ شیعیان و عیدی که دوستداران اهل بیت به دیدن سید ها میرند.
دیروز قرار بود
بریم شمال برای عروسی ولی دیدیم ممکن مهمون بیاد من موندم خونه نرفتم ولی خانواده
برای عروسی رفتن. تازه اینجاهم 2 تا عروسی دعوت بودیم ولی عروسی شمال از نظر نسبت
خانوادگی از اهمیت بالاتری برخوردار بود به همین دلیل همه رفتن شمال بجز من که
باید می موندماز اینا بگذریم .امروز صبح تا ساعت 11
اینا موندم خونه که شاید مهمون اومد ولی نیومد منم شالو کلاه کردم که چی برم ناهار
عروسی. ساعت یک ربع به یک بعد از ظهر بودش که ناهار آوردن دیدم انگار یکی داره
میزنه تو شکمم متوجه شدم گوشیمه بهم زنگ زدن که ما داریم میایم عید دیدنی منم دیگه
نگفتم بابا من مهمونیم بساط ناهار ول کردم زدم اومدم خونه یه نیم ساعتی گذشت دیدم
کسی نیومد زنگ زدم گفتن ببخشید دیدیم ناهار زشت وقت ناها مزاحم بشیم به همین دلیل
بعد از ظهر میایممنم هیچی نگفتم گفتم باشه بعد از ظهر
هم خونه موندم تا ساعت 6 دیدم خبری نشد رفتم سر شیرینی ها یه یکی دو کیلویی فکر
کنم شیرینی خوردمتا کفگیرم خورد به تع قابلمه دیدم بازم یکی داره زنگ میزنه دیدم بچه های دوران
دبیرستانم هستند که می خوان بیان خونمون گوشی که قطع کردم یه نگاه به خودم انداختم
یه نگاه به ظرف شیرینی دیدم یه چند تایی مونده و اینا من سیر نمی کنه چه برسه به
بچه ها را زدم بیرون رفتم مغازه دیدم پول کافی ندارم حالا ببین یه مغازه باکلاس
دریق از یک کارت خوان عضو شتاب اینهمه میگن کارت های همراهتون مثل بانک همراهتون
می مونه آره جان خودتون . به هر بانکی که سر زدم دیدم همه دستگاه های خودپرداز
میگن که پول نداریم تا رفتم به یه بانک اونم کجا چندتا خیابان بالاتر از محل
زندگیمون که خوشبختانه عابر بانکش داخل کوچه بنبست قرار داده بود و زیاد هم از
بیرون دید نداشت تونستم
یه چند تومنی از حسابم بکشم رفتم یه دو کیلو شیرینی سفارشی گرفتم با چند کیلو میوه
که احیانا کم نیاد رسیدم خونه دیدم جا تر بچه نیست هرچی منتظر وایسادم بچه ها نیومدن
زنگ زدم بیکیشون گفت اومدیم رفتیم .خیلی دلم گرفت . اولین عیدی بود که اصلا بهم خوش نگذشت فقط هم به خاطر شکمویی من و بد قولی دوستان صبحی و از همه بدتر اعتماد به خودپرداز ها که هیچ وقت پول ندارن . خدا من ببخش که مهمونات دست خالی رد کردم حالا این دوستان چه طوری دوباره دور هم ببینم.
تازه خیلی هاشون فکر میکنند که من از خسیسی رفتم بیرون که بهشون عیدی ندم آخه یه خورده خسیسم .
نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
توسط
سید کامران جعفری
| لينك ثابت
|
خوب بود که درد یکی بود
اما چه کنم که درد یکی نیست
نیست که باشد غم هایم یکی
یکی که بود مرهم درد های من
من را مرهمی بود بر زخم هایم
زخم هایم حال تازه شده
شده به دردی بی علاج مبتلا
مبتلایم به تنهایی
به تنهایی که پایان ندارد
ندارد پایانی چون مرهم دردهایم
مرهم دردهایم نیست بر این دنیا ...
نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
توسط
سید کامران جعفری
| لينك ثابت
|
تعطیلات نوروز به پایان رسیده بود . بابک و میترا وقتی از خواب بیدار شدن دیدن که به جای مادر ،خالشون تو آشپزخونس و داره سفره صبحانه آماده می کنه. بدون اینکه بابک یا میترا سوالی بپرسند گفت: یادتون گفتم قرار صاحب یه برادر کوچولو بشین ، امروز دیگه وقتشه مادرتون با باباتون رفته بیمارستان تا اون داداش کو چولوتونو براتون بیارن، میترا رفت کنار خاله نشست بعد شروع کرد به سوال کردن . خاله این داداش کوچولو کی میاد می تونه با من بیاد مدرسه یا نه .بابک شروع کرد به خنده کردن که تو خودت می گی کو چولو بعد می گی با تو بیاد مدرسه خاله هر دوشونو ساکت کرد ، گفت بهتره بجای این سوالا زود صبحانتونو بخرید که مدرستون دیر شده . نیمه های شب بود صدای تلفن کل خانه را پر کرده بود همه بیدار شدن بابک بدو بدو رفت سمت گوشی رو ورداره که خاله گوشیرو از دستش گرفت . الو بفرمایید:معصومه تویی سلام بچه بدنیا اومد .یه پسر تپل و خشگل... . از این ماجرا یه 18 سالی می گزه .میدنم که همه اون روز خوشحال بودن. فکر کنم فقط من بودم توی اون روزها گریه میکردم، گریه میکردم از اینکه چرا به این دنیا اومدم چرا؟
نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
توسط
سید کامران جعفری
| لينك ثابت
|
سلام هنوز نمیدونم بنویسم یا ننویسم مشکلی که 4 ساله با خودم دارم .اونم اینکه اگر بنویسم چه چیزهایی را باید بنویسم . ولی هنوز به نتیجه مطلوبی نرسیدم ،نمیدونم آخر چی میشه؛ حالاهم که دارم می نویسم نمیدونم از کجا بنویسم .دوست دارم از اوایل بیام تا به زمان حال ولی خود این هم یه مشکلاتی داره چون فکر می کنم بعضی چیزها را نباید گفت درسته که در حال حاضر من اون کامران هفت هشت سال پیش نیستم ولی خود این باعث نمی شه که بخوام از گذشته چیزی بگم ،ولی این رو هم می ترسم که زمانی برسه و خاطراتم نابود بشه و دیگه هیچ چیزی یادم نیاد و دلیل این که می خوام از سرگذشت خودم بنویسم هم همینه
نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
توسط
سید کامران جعفری
| لينك ثابت
|
شروع می کنم با نام خدا وند مهربان .خداوندی که روح را در بدن بی جان من قرار داد و رسم راه رفتن را به من آموخت . به نام او که مهربانترین مهربان و بخشنده ترین بخشندگان است . به نام خداوند محمد پیامبر خدا . به نام خداوند علی خلیفه ی خدا و امام و پیشوای شیعیان. به نام خدا وند کامران جعفری مدیر و نویسنده این وبلاگ.
نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
توسط
سید کامران جعفری
| لينك ثابت
|